تبليغاتX
جسمم آمریکاست روحم ایران!
جسمم آمریکاست روحم ایران!
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 توسط نرگس |

سلام

خوبید؟ من هم خوبم. دیگه دیر به دیر آپ کردنم عادی شده. بهانه ای ندارم. فقط حال و حوصله نوشتن و وبلاگ گردی ندارم. هر از گاهی به بعضی از دوستان سر می زنم. البته تا هفته ی قبل که امتحان های فاینال بود و منم حسابی خسته و بی حوصله بودم. آخرهای ترم حسابی خسته شده بودم و خداخدا می کردم روزهای باقی مونده زود بگذره. خوشحالم که باز هم نمره هام خوب شد. توی درس هام A  گرفتم، به جز یکی که هنوز نتایجش اعلام نشده. فیزیک بود که به خاطرش اونقدر غر می زدم ها، لحظه ی آخر A شدم. کلی واسه فاینال درس خوندم و مسئله حل کردم... آخرش نتیجه داد. نمره ی فاینالم خوب شد و باعث شد نمره کلم رو بالا بیاره. وقتی نتیجه ها رو دیدم کلی جیغ زدم. خیلی تلاش کرده بودم، خیلی لذت بخش بود که نتیجه ی تلاشم رو ببینم. تا دوشنبه هفته آینده تعطیلم و بعد ترم تابستون شروع میشه. البته تابستون فقط یه درس برمیدارم و سرم زیاد شلوغ نیست.

یه درس دیگه باید از شاخه هنر یا باستان شناسی یا علوم سیاسی و اینجور چیزها بردارم که تصمیم دارم برای ترم پاییز بگیرمش. باستان شناسی رو خیلی دوست دارم. واسه همین فعلا واسه این درس ثبت نام کردم، اما راجع به استادش که خوندم فقط سه نفر نظر داده بودند و گفتند که ژاپنیه و لهجه داره. یکم دو دل شدم. تو درس های دیگه که نگاه می کردم یه درس بود به اسم ادیان جهان. این یکی هیچ علاقه ای به موضوعش ندارم اما همه نوشته بودن که استادش خیلی خوبه و کلاسش خیلی آسونه و راحت میشه A گرفت تو کلاس. فعلا بین دو راهی موندم. درسی رو بگیرم که دوست دارم و ممکنه سخت باشه، یا اون یکی که آسونه اما ممکنه خسته کننده باشه واسم؟

راستی با جوئانا هم چند هفته ی میشه آشتی کردم. یه بار بیرون نشسته بودم دیدم داره میاد. روم رو کردم اون ور و اومد جفتم ایستاد. نگاش کردم و گفت هنوز از دستم عصبانی هستی؟ گفتم آره. گفت من خیلی ناراحتم و معذرت می خوام و می دونم اشتباه کردم. گفتم من الان کار دارم  و باید برم. همون موقع عموم اومد دنبالم که بریم خونه. گفت جوئانا بود؟ چی می گفت؟ بهش گفتم. گفت تو چی گفتی؟ گفتم نتونستم ببخشمش. دو روز بعدش باز یه جا نشسته بودم و اومد پیشم و باز معذرت خواست و گفت حق با توئه و من مقصر بودم. عموم می گفت معلومه پشیمونه و بهش یه فرصت دیگه بده. نشون بده که تو از اون بهتری. منم خیلی سرد باهاش رابطه رو آغاز کردم و سعی کردم فاصله رو نگه دارم تا ببینم چی میشه. بعدش هم جوئانا واسم هدیه و کارت خرید و چند بار دعوتم کرد خونشون. هر بار هم می گفت نمی دونی چقدر خوشحالم که باز باهات دوستم و اون موقع که باهات نبودم هربار موبایلم زنگ می خورد فکر می کردم تویی و خیلی ناراحت بودم و نمی دونستم چطوری باید از دلت در می آوردم و ... . درسته که همه حرفاش رو قبول نداشتم و خیلی با رفتارش ناراحتم کرده بود، اما خوشحالم که بهش یه فرصت دیگه دادم. امیدوارم اینبار همه چیز خوب پیش بره. شاید این بار قدرم رو بیشتر بدونه. تو این چند هفته که باز با هم دوست شدیم هنوز هیچ رفتار بدی ازش ندیدم... خیلی از رفتارهای بچه گانش رو کنار گذاشته. هرچند خیلی زوده واسه گفتن این چیزها. باید دید تو مشکلات چطوری خودش رو نشون میده.

تو این مدت که آپ نکردم اتفاق های خوب زیاد افتاد و لحظه های خوب زیاد داشتم. زندگی همچنان شیرینه...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 فروردین1391 توسط نرگس |

سلام

خوب نوروز هم تموم شد. ای بدک نبود. پر از دستاورد های تازه بود. مثلا اولیش اینکه با جوئانا قطع رابطه کردم! حالا کم کم میگم جریان چی به چیه.

از دو ماه قبل جوئانا هی به من می گفت من دوست دارم یه مهمونی ایرانی بیام و ایرانی های زیادی رو از نزدیک ببینم و ایرانی برقصم. منم یه روز بهش گفتم خوب یکی دو ماه دیگه جشن سال نو ایرانی هاست و اگه بخوای می تونی بیای و بلیطش هم انقدره. اونم گفت تو این همه پول داری واسم بلیط بخر تا بیام! اولش از این پررویی اش خوشم نیومد. چرا اون فکر می کرد من خیلی پول دارم؟! مگه من منبع درآمد دارم؟! مگه نمی دونه پدر و مادرم از ایران واسم پول می فرستن؟! اونم با این اوضاع دلار و درآمد ها تو ایران... اما چیزی نگفتم بهش. گفتم اشکال نداره... دوستمه... جای دوری نمیره... خلاصه براش بلیط خریدم و شاید 10 بار هم باهاش هماهنگ کردم که مطمئن بشم میاد. آخرین بارش هم 4-5 ساعت قبل از مهمونی بود و گفت آره صد در صد میام. از طرفی هوانس همون روز مهمونی تصمیم گرفت بیاد و اون بار آخر که بهش زنگ زدم واسه این بود که ببینم اگه نمیاد بلیطش رو بدم به هوانس که مجبور نباشیم یه دونه دیگه بگیریم. بلیط جوئانا دست من بود و بهش گفتم اومدی اونجا شماره بلیطت رو بگو بهشون یا بهم زنگ بزن بیام دم در. گفت موبایلم شارج نداره و شارجرم هم خرابه. خلاصه شب مهمونی شد و خبری از جوئانا خانم نشد. ساعت 8 مهمونی شروع شد. نمی دونید چند بار من وسط جشن هی پا شدم رفتم دم در وایسادم که ببینم اومده یا نه. موبایلش هم خاموش بود. داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. به خواهرش اس ام اس دادم، اما جواب نداد. گفتم امیدوارم فردا زنگ بزنه و ضمن معذرت خواهی یه دلیل منطقی داشته باشه. فرداش هم زنگ نزد به دوست پسرش پیام دادم و گفتم بهش بگو زود بهم زنگ بزنه کارش دارم. دوشنبه سر کلاس نشسته بودم که سر و کله اش پیدا شد. با خنده میگه سلام. عصبانی هستی؟؟؟ گفتم خیلی! چرا نیومدی؟؟ گفت به چند دلیل. یک اینکه با دوست پسرم رفتیم دریا دیر اومدیم خونه! دو اینکه دوست پسرم گفت نمی خواد بری من تنها می مونم! یعنی کاردم می زدی خون در نمی یومد! گفتم تو واسه وقت و پول مردم هیچ ارزشی قائل نیستی؟؟؟ خیلی بی ادبی! یعنی چی رفتیم دریا دیر اومدیم؟! از یک ماه پیش می دونستی امروز با من باید بری بیرون به چه حقی رفتی دریا؟؟؟ دوست پسرت هم قرار با مردم رو نمی فهمه؟! مگه تو از قبل نمی دونستی؟! نمیشد به اون بگی نمیشه بهش قول دادم یا حداقل به من بگی که نمی خوای بیای؟! دو روز معلوم نیست کجایی. نه زنگی، نه معذرت خواهی! مگه من 3-4 ساعت قبلش بهت زنگ نزدم؟! چرا نگفتی نمی خوای بیای تا واسه هوانس پول اضافه ندیم؟! گفت من از کجا می دونستم اون می خواد بیاد!!! گفتم اصلا فرقی نمی کرد اون بخواد بیاد. گند زدی به شب من از بس هی رفتم دم در! دیگه ساکت شد. بعد هی سعی می کرد یه جوری منو بخندونه. اما من خیلی خیلی عصبانی بودم. حس کردم واسم هیچ ارزش و احترامی قائل نیست. اگه خودم داوطلبانه دعوتش کرده بودم انقدر نمی سوختم. خیلی زور داشت برام که ازم بخواد براش کاری رو بکنم و بعد قالم بذاره. بهش گفتم خیلی رفتارت زشت بود زمان می بره تا فراموش کنم. همون موقع دلم چرکی شد. قبلا خیلی باهام رفتارهای زننده کرده بود چند بار. اما وقتی معذرت خواسته بود من فراموش کرده بودم و بخشیده بودمش. اما اینبار حس کردم می دونسته من ناراحت میشم و باز هم این کار رو کرده. مثل اینکه از عمد اذیتم کرده باشه. می خواستم دیگه دوست صمیمی ام نباشه و فقط در حد هم کلاسی باشیم. آخه چند تا کلاس با هم داریم و چشم تو چشم هم میوفتیم. اما از اون روز به بعد هر وقت کلاس داریم اون راهش رو کج می کنه و یه جا دیگه میشینه و نه سلامی و نه خداحافظی! یعنی فکر نمی کردم انقدر بی شعور باشه! حتی چند بار گفتم شاید خجالت می کشه بیاد طرفم مثلا یه بار رفت 7 صندلی اون ور تر نشست صداش زدم و گفتم بیا اینجا یا دفعه بعد دیدم باز دور نشسته، بهش سلام کردم اما اون موقع اینکه کلاس تموم شد مثل گاو سرش رو انداخت پایین رو رفت. راستش دیگه حرص نمی خورم. یه جورایی می گم چه خوب که خودش رو نشون داد. من براش دوست خوبی بودم و از این نظر اصلا وجدانم ناراحت نیست، اما اون اصلا واسه دوستیمون ارزش قائل نبود. انگار فقط منو واسه استفاده می خواست. از ترم دیگه، دیگه درس مشترک نداریم و الانم دیگه آخر ترمه و واسه همین دیگه محل سگ هم بهم نمی ذاره. اشکال نداره. خلایق هر چه لایق. اینم از دوست فرنگی! من تا حالا با یه دوست ایرانی هیچ وقت همچین مشکلی نداشتم. جالبیش اینه هرکی از این جریان سر در میاره یه جورایی خوشحال میشه که من باهاش قطع رابطه کردم! هوانس که کلی حال کرد. می گفت اصلا ازش خوشم نمی یومد. چند بار دیدم خیلی بد باهات رفتار کرده بود اما تو گذشت کرده بودی، اما من یادم نرفته بود.

اگه این قسمت اعصاب خوردی جوئانا رو بذاریم کنار، پارتی عید خودش خیلی خوب بود. خیلی منظم و با برنامه بود امسال. دی جی خوب و رقصنده با لباس های محلی ایرانی. هوانس واسه اولین بار اومده بود و خیلی بهش خوش گذشت. یکشنبه هم که 13 بدر بود و طبق معمول هرسال رفتیم اندرسون پارک و همه ایرانی ها هم میان اونجا. هوانس کلا با خانواده اش اومده بود. مامان و بابا و دایی و زندایی و همسایه ی دایی و زنش و عمه اش و شوهر عمه اش. مامان و دایی اش فارسی رو با لهجه ارمنی حرف می زنند، اما این همسایه شون کاملا بدون لهجه حرف میزد و اتفاقا اهل آبادان هم بود و عموم کلی حال کرد و با هم صحبت کردند. آخه مامان و بابای من آبادانی هستند. خلاصه که روز خوبی بود و بهمون خوش گذشت. کباب و بستنی زعفرونی و فالوده هم زدیم تو رگ. فقط یادم رفت سبزه گره بزنم! تقصیر مینا بود. ظهر گفتم بیا گره بزنیم، گفت نه زوده بذار دم رفتن! اونم تا ساعت 8 شب تو پارک بودیم و دیگه مامورهای پارک اومدن انداختنمون بیرون! خلاصه هول هولی رفتیم و به این کار مهم نرسیدیم. بختم بسته شد واسه امسال خواهر!

10 فروردین هم که عقد داداشم بود و بزن به رقص به راه بود و من دانشگاه بودم... از کتابخونه باهاشون اسکایپ کردم و بابام لپ تاپ رو می چرخوند و من از اینجا مراسم رو می دیدیم. اولش همه پریدن جلو لپ تاپ و هی گفتن نرگس کجایی و جات خیلی خالیه و منم یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه و مامانم و خالم رو هم به گریه انداختم! ولی سریع قطعش کردم و دیگه جلو خودمو گرفتم. می دونستم با اینکه اونجا نیستم همه جام رو خالی کرده بودند. پسرخاله هام و پسر دایی هام برام قلب می کشیدند و گل به جای من بغل می کردند و می رقصیدند. اشکال نداره... اونا خوش بودند، خدا رو شکر. اما بابام گفت عروسی رو باید وقتی بگیرند که تو می تونی بیای! شاید تابستون سال آینده! آخ جون عروسی!!!!! آخ جون ایران!!!


با عرض شرمندگی نظرهای پست قبلی در آینده ی بسیار زود تایید می شود!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 فروردین1391 توسط نرگس |

سلام

سال 90 هم تمام شد و سال 91 آغاز شد. سال 90 خیلی خیلی خیلی سال خوبی برام بود. سالی بود که به تمام هدف هام توی اون سال رسیدم و واقعا خوشبختی رو احساس کردم. امیدوارم از سال 91 هم همین قدر راضی باشم.

هفته ی قبل تعطیلات بهاری مون بود. هر روز با هوانس بیرون بودیم و کلی خوش گذروندیم. با هم چهارشنبه سوری هم رفتیم و از رو آتیش پریدیم. کلی حال کرده بود. انقدر سرگرم خوشی بودم که اصلا حواسم به عید و سفره هفت سین نبود. دوشنبه از دانشگاه خسته و کوفته اومدم خونه. به وقت ما نیمه شب، ساعت 1:15 عید بود. شیطان خبیث داشت وارد وجودم می شد و می گفت حالا بی خیال سفره هفت سین واسه چیته... کی اینجا اهمیت میده... خودت تنها باید درستش کنی و خودت تنها باید پاش بشینه. اما رگ ایرانی ام یهویی گرفت و یه دفعه انگار دوپینگ کرده باشم بلند شدم و در عرض 10 دقیقه این سفره رو پهن کردم!

 

واسه خودم جالبیش این بود که هر سال از یک هفته قبل می نشستم فکر می کردم و تصمیم می گرفتم چه جوری سفره بندازم که قشنگ تر باشه، اما امسال یهویی ایده ها به مغزم تراوش کردند! شاید به خاطر این بود که بیشتر واسم مهم این بود که موقع سال تحویل سفره پهن باشه. زیاد دنبال زیبایی اش نبودم. اما خودم دوستش داشتم. برای من ساده و دوست داشتنی شد. وقتی سفره رو پهن کردم و نگاش کردم انگار خستگی روز از تنم بیرون رفت. کلی انرژی گرفته بودم... با هوانس تصویری چت کردم و سفره هفت سینم رو نشون اون و مامانش دادم. مامانش هم کلی ذوق کرده بود و ازم می پرسید چی رو سفره گذاشتی و از ته دل می خندید. می گفت حاجی فیروز دیگه از کجا آوردی! گقتم مامانم واسم آورده!!!

بعد با مینا و دوست پسرش تصویری صحبت کردیم و سفره هفت سینمون رو نشون هم دادیم. مینا همچین سشواری کشیده بود و آرایشی کرده بود! یاد بچگی هام افتادم که با لباس نوی عیدمون پای سفره ی هفت سین می نشستیم... به من می گفت تو چرا لباس قشنگ نپوشیدی! چرا آرایش نداری! گفتم دلت خوشه ها!! من همین ربع ساعت پیش سفره هفت سینم پهن شده! می گفت دوست پسرم بهم 100 دلار عیدی داده. تو کی بهت عیدی میده؟؟؟ گفتم ای خدااااااااا!!!! من هیشکی بهم عیدی نمیده!!! هیشکی من رو دوست نداره!!!! شنبه ی آینده پارتی عیده...

امسال تو عید عقد داداشم هم هست و اینکه من اونجا نیستم حسابی داره اذیتم می کنه. همه هم هی نمک رو زخمم می پاشن و میگن مگه میشه تنها خواهر داماد اینجا نباشه و خیلی جات خالیه و از این حرفا... لعنت به این غربت...

*نظرها پست قبل هنوز تایید نشده! در اولین فرصت تاییدشون می کنم!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 اسفند1390 توسط نرگس |

سلام

مدت غیبتم یه خورده طولانی شده گویا! البته به نظر خودم زیاد نبود، اما دیدم دوستان هی میان سراغ می گیرن و بعضی ها هم نظر می ذارند تا ببینم من در قید حیات هستم یا نه! این شد که رفتم تاریخ پست قبلی ام رو دیدم و چون تو مملکت کفر تقویم عزیز ایرانی در دسترس نیست تو اینترنت جستجو کردم تا ببینم امروز چندمه که دیدم بله... یک ماهه آپ نکردم! جدا که اصلا آدم متوجه گذشت زمان نمیشه ها!!!! یعنی من یک ماه پیش مریض بودم؟؟؟ عجب! به نظر همین یک هفته پیش میاد!

خوب زندگی در حال گذره. این روزها خیلی خیلی خیلی درگیر درس و دانشگاه هستم. هر روز تا تمپا میرم و واسه همین حدودا روزی 3ساعت، رفت و برگشت، تو مسیر هستم. یه درسی رو باید قبل از یکی از درس هام می گرفتم که نگرفتم چون پیش نیاز این درسه نبود اما اگه اول اون یکی رو می گرفتم بهتر بود. حالا تو این درسه این یکی دو هفته مقداری به مشکل خوردم چون مطالب مقدماتی رو راجع بهش نمی دونم. البته یه پسریه تو بغل دستم میشینه و اسمش بابیه و اون درسه رو گفته و واسم توضیح میده، اما کلا خودم باید برم کتابش رو گیر بیارم و بخونم. استاد فیزیکمون خیلی سخت گیره و اعصاب برام نذاشته. منی که ترم قبل بالاترین نمره ی کلاس رو تو فیزیک گرفتم این ترم تو دوتا امتحان اول 85 شدم و اعصابم حسابی خط خطیه... برای هر سوال دو دقیقه بیشتر وقت نمیده. تو هر امتحان خیلی از سوال ها رو اصلا نمی رسم حل کنم و باید شانسی بزنم. یعنی انقدر باید مسئله حل کنی که تا سوال رو میبینی مستقیم حلش کنی و اصلا احتیاج نداشته باشی روش فکر کنی. خیلی واسه این درس دارم درس می خونم اما انگار نه انگار... واسه امتحان دوم دو روز قبل از امتحان حدود 100 تا مسئله حل کردم. وقتی باز شدم 85 تا چند ساعت دپرس بودم....

هر روز جوئانا رو تو دانشگاه میبینم. دو تا درس رو هم با هم برداشتیم. با اینکه صمیمی ترین دوستمه و خیلی به هم کمک می کنیم و همش با هم وقت می ذاریم اما بعضی وقت ها یه سری کارا می کنه یا یه رفتارهایی می کنه که خوشم نمیاد و میره رو اعصابم. بعضی وقت ها یه سری حرف های رنجش آور میزنه و بعدش میگه شوخی کردم. میگه شما ایرانی ها خیلی مهربون و خوبید، اما ما کوبایی ها هممون اینجوری بدجنسیم! آدمیه که خیلی زود قضاوت می کنه و بعدش هم بهش برمی خوره و کم محلی می کنه. وقتی باهاش حرف میزنم میگه من با هرکسی که دوستش داشته باشم اینجوری ام. با خواهرم همش دعوا داریم و با دوست پسرم هم 24 دارم بحث می کنم! اما من خوشم نمیاد این بچه بازی ها رو ازش ببینم و بشینم مثل دوست پسرش منت اش رو بکشم. من اگه یه دوست پسر اینجوری داشتم سریع ازش خسته می شدم چه برسه به یه دوست دختر. نمی خواستم این حرفا رو اینجا بنویسم اما چون همین دو-سه ساعت پیش باز بچه بازی در آورد نتونستم این حرفا رو نگم. قهرش سر این بود که من داشتم یه مسئله ای رو با برنامه اکسل حل می کردم و اون نمی دونست چطوری حل کنه. قسمت اولش رو حل کرده بودم و داشتم رو قسمت های دیگه کار میکردم که ازم پرسید چطوری باید حل کنیم و منم گفتم این فرمول رو تو اکسل بنویس. گفت چی؟ دوباره فرمول رو تکرار کردم. بعد یک دقیقه باز پرسید چیکار کنم؟ باز فرمول رو تکرار کردم. بعد یه دقیقه عصبانی گفت تو نمی خوای واسه من توضیح بدی؟! گفتم چند بار که گفتم! این فرمول رو تایپ کن! و خانم بهش برخورد و قهر کرد! حوصله قهر بازی نداشتم واسه همین نزدیک لپ تاپش شدم و گفتم این فرمول رو بنویس تا بگم ببینی منظورم چیه. روش رو کرد اون ور و دفترش رو ورق زد. فکر کردم نشنیده دوباره گفتم، اما انگار با دیوار بودم! منم تو دلم گفتم به درک و برگشتم سر کار خودم. 5دقیقه بعدش خودش اومد باهام حرف زد انگار اصلا اتفاقی نیوفتاده... اما این حرکاتش خیلی رو اعصابم میره. امیدوارم دست از این رفتاراش برداره و یه کم عاقلانه تر رفتار کنه.

هوانس رو هم هفته ای یه بار می بینم. خدا رو شکر تا حالا با هوانس مشکلی نداشتم. امیدوارم چشم نخوره!

الانم دیگه غرغر بسه. باید برم دفتر کمکیار یکی از استادها.

عید داره میاد....

برنامه ی اسکار رو زنده نگاه می کردم و تا وقتی که لحظه ی دادن جایزه به بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان شد دل توی دلم نبود. وقتی جدایی نادر از سیمین جایزه برد کلی جیغ جیغ کردم! و چشمام پر از اشک شوق شد. قسمت دادن جایزه به اصغر فرهادی رو بیست بار نگاه کردم و هربار همون قدر احساساتی شدم. افتخار خیلی بزرگی بود... و حرف های اصغر فرهادی هم که دیگه حرف نداشت... درود بر تو که یه ملت رو شاد و سر افراز کردی. فرداش رفتم تو سایت های خبری دولتی تا ببینم اون ها چی گفتم و فقط تونستم آه بکشم. یکی از سایت ها به جای تشویق، جدایی نادر از سیمین رو تخریب کرده بود. واقعا متاسف هستم برای این قبیل افراد. درک خیلی از چیزها شعور و لیاقت می خواد که متاسفانه شما بی نصیب هستید...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 بهمن1390 توسط نرگس |

وای خیلی حالم بده. سرما خوردم در حد تیم ملی. از بس دماغم رو گرفتم زخم شده. الان تو کتابخونه نشستم و دارم دارو قطع سرفه می خورم تا با سرفه کردن مزاحم بقیه نشم. صبح سر کلاس ثانیه شماری می کردم تا کلاس تموم شه. خیلی بی حوصله بودم. الان هم منتظر جوئانا هستم تا کلاسش تموم شه و طبق قولی که بهش دادم بشینیم با هم فیزیک بخونیم... آخه جمعه امتحان داریم. می ترسم اونو هم مریض کنم با این حالم... جوئانا تو خوابگاه دانشگاه زندگی می کنه. هفته ی گذشته ازم خواست پیشش بمونم. جمعه صبح اون زودتر کلاس داشت. کلید اتاق رو بهم داد و رفت. من که خواستم برم بیرون فکر کردم هوا مثل هر روز گرمه. واسه همین یه لباس آستین حلقه ای پوشیدم و رفتم بیرون. در پایین با کارت باز میشه و من کارت جوئانا رو نداشتم. بیرون که رفتم دیدم داره بارون میاد و هوا هم سرده. اومدم برگردم بالا دیدم در پشت سرم بسته شده. خلاصه با همون وضع رفتم بیرون و نتیجه اش اینی شد که الان در خدمتتونه. چقدر این سرما خوردگی مذخرفه. آدم دیگه حوصله هیچی رو نداره. یکشنبه شام خونه هوانس اینا بودم. اون موقع هنوز مریض نشده بودم، اما احتمالا ویروسش تو بدنم بوده... با همشون هم روبوسی کردم. بیچاره ها حالا همشون مریض میشن... هرچند دیشب که با هوانس حرف زدم گفتم حالم بده و بهتره اونها تا مریض نشدند یه قرصی چیزی بخورند...

نگفته بودم بهتون که هوانس هم با من از کالج فارغ تحصیل شد. اگه رشته اش رو به فارسی ترجمه کنی میشه "عدالت کیفری و اجرای قانون". برای ادامه ی درسش باید 5-6 ماه هم بره آکادمی پلیس که از دیروز شروع کرده. خیلی خوشحاله و کارش رو دوست داره. درسش که تموم شد می خواد تو یه زندان کار کنه و باز درسش رو ادامه بده. هرچند کارش خطرناکه اما چون واقعا این کار رو دوست داره براش خوشحالم. هرچند میگه این زندانی که می خواد توش کار کنه واسه خلاف های کوچیکه. دیشب بهم زنگ زده بود و با ذوق و شوق واسم از اولین روز کلاسش حرف میزد. کلی ورزش بهشون میدن تا بدنشون قوی بشه و رو فرم بیاد. هوانس خودش لاغره و تازه فکر کنم این ورزش ها بدنش رو ماهیچه ای کنه. هوانس پسریه که خیلی قلب مهربونی داره. همیشه تو فکر کمک به مردمه. بارها شده با هم بیرون بودیم دیدم داره مثلا 20متر اون ور تر رو نگاه میکنه و وقتی دقت می کنم میبینم مثلا یه پیرمردی با عصا داره راه میره و این داره نگاه می کنه ببینه کمک لازم داره یا نه. تنها دلیلی هم که دنبال این کار و رشته رفته همین علاقه اش برای کمک به مردم بوده. امیدوارم خدا خودش مواظبش باشه....

در ادامه ی پست قبل نوشت: تو گوگل مدل موی فشن رو سرچ کردم و یکی از اون سیخ سیخی هاش رو باز کردم و نشون هوانس دادم و گفتم: "تو ایران پسرا موهاشون رو اینجوری میزنند." هوانس: "اینا که همشون شبیه همجنس بازها هستند!"

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 بهمن1390 توسط نرگس |
سلام

کی بود اینقدر به جونم غر زد؟؟؟ خب یک ماه آپ نکردن که زمان زیادی نیست!!! تازه هنوز هم یک ماه نشده! می خواید برم 3 ماه دیگه بیام؟؟؟ آره؟آره؟ آره؟

به این می گن یک عدد نرگسی پررو که دست پیش رو می گیره که پس نیوفته. این روزها زیاد وقت اضافه ندارم. صبح زود از خونه بیرون می رم و 7-7:30 میام خونه. بعدش که دیگه درس و خستگی. آخر هفته ها هم خواب تا لنگ ظهر  و یکم تنفس و باز انجام تکالیف! همچنان همه چیز خوب و آرومه. خیلی زود به دانشگاه جدید عادت کردم. دیگه نقشه به دست راه نمیرم! اولش یکم ترسیده بودم اما الان خیلی راحتم و خیلی خوشحالم که اینجا دارم درسم رو ادامه میدم. تو هر کدوم کلاس ها سعی کردم با یکی آشنا بشم تا در مواقع ضروری بتونیم به هم کمک کنیم. اینجا دخترها زیاد دنبال رشته ها مهندسی نمیرن و واسه همین تو کلاس هامون تقریبا 70% پسر هستند. واسه همین همه دوستام اینجا جنس مذکر شده! البته به جز جوئانا. امروز صبح یکی از کلاس هام استاد نیومده بود و کمکیارش رو فرستاده بود. کمکیار استادها دانشجوهای فوق لیسانس یا دکترا هستند. از لهجه اش فهمیدم ایرانیه! به جوئانا می گفتم شرط می بندم این ایرانیه. آخر کلاس یه بهونه جور کردم تا برم باهاش حرف بزنم. حدسم درست بود. اسمش آنا بود و 1.5 سال بود که با ویزا دانشجویی در مقطع دکترا مهندسی صنایع اومده بود آمریکا. یه پسره ای هم تو کلاسمون هست خیلی خوش قیافه و خوش لباسه، مثل پسرا ایرونی. تو کف بودم ببینم ایرانیه یا نه. امروز که با آنا حرف میزدم حرفامون رو شنید و اون هم اومد حرف زد و خودش رو معرفی کرد. اسمش عمر هست و لبنانیه! پوسیدیم از بس این آمریکایی های بد لباس رو دیدیم! اینجا هر پسری زیاد با تیپش بره فکر می کنن همجنس بازه. جوئانا هم اولش کلید کرده بود که این همجنس بازه!

برمیگردم... زود زود زود.... فقط باید یکم هلم بدید تا راه بیوفتم.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 دی1390 توسط نرگس |

سلام خدمت همگی دوستان. خیلی معذرت می خوام بابت اینکه کلا این همه کمرنگ شده بودم. این مدت همه چیز خیلی خیلی خوب بود. یک ماه تعطیل بودم و به شدت زود گذشت. امروز اولین روز دانشگاه است. یه محیط جدید و بسیار متفاوت از کالج. گفته بودم که دانشگاه خودش مثل یه شهره. مثل توریست ها نقشه به دست راه می رم تا گم نشم و ساختمون هایی که توش کلاس دارم رو پیدا کنم. انقدر تابلوئه که ترم اولی هستم که نگو! هرچی این مدت تو این کشور فعالیت نداشتم حالا جبران شده. ماشین رو یه جا پارک می کنم و پیاده راه میرم تا ساختمون ها. از این نظر خوشحالم. صبح کلاس فیزیک داشتم. استاد خوب و باحالی به نظر میومد. کلاس خیلی بزرگه! مثل سالن سینماست. 300 نفر دانشجو تو یه کلاس هستند. استاد با میکروفون حرف میزنه... الانم اومدم تو کتابخونه نشستم. جوئانا تا ساعت 1:40 کلاس داره. اینجا منتظرش نشتم تا بیاد و با هم وقت بذاریم تا ساعت 4:30 که با هم یه کلاس دیگه داریم. امیدوارم مثل همیشه همه چیز خوب پیش بره.

مامان و بابا هنوز اینجا هستند. یکشنبه ی آینده برمی گردن ایران... زود گذشت... باور نمی کنید اگه بگم تو این یه ماه تعطیلی ام حتی یک ساعت هم نبود که بیکار باشم یا حوصله ام سر بره... یا با مامان اینا بودم یا با جوئانا یا با هوانس. این مدت خیلی این ور اون ور رفتیم و خیلی خاطره برام ثبت شد، اما چون همون موقع ننوشتم و خیلی زیاد بود الان دیگه حس اش نیست که بنویسم و می دونم که برای شما هم خسته کننده خواهد بود. فکر کنم از این به بعد کم کم مثل قبل پررنگ بشم! البته بستگی به درس ها هم داره. اینم یه عکس داغ از همین جایی که الان نشستم:

 

آرش من رو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده بود. یه شعر از حافظ رو با دست خط خودم نوشتم. امیدوارم بتونید بخونید.

دست خط من 

فعلا....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 آذر1390 توسط نرگس |

سلام

خیلی وقته آپ نکردم. اولش که به دلیل امتحان های پایان ترم بود. هفته ی آخر ترم هم مامانم اینا اومدند. من هم درگیر امتحان هام بودم و هم دلم پیش اون ها بود. امتحان ها هم به خوشی سپری شد و خوشبختانه تونستم توی همه ی درس هام A بگیرم. جمعه هفته قبل جشن پایان ترم بود و من اصلا نرقصیدم! آخه من رقص آمریکایی بلد نیستم. هوانس و جوئانا دلی از عزا در آوردن و کلی قر دادند. سه شنبه جشن فارغ تحصیلی بود. یکی از بهترین روزهای زندگیم بود. من جزو شش دانشجوی برتر کالج شناخته شدم. وسط مراسم رئیس دانشگاه اسممون رو خوند و ازمون خواست بریم رو سن. یکم درموردمون حرف زد و مدال انداخت گردنمون. خیلی حس خوبی بود. بابام می گفت "بغض گلوم رو گرفته بود...". بعدش هم شام رفتیم رستوران ایرانی...

این روزها برام مثل برق و باد می گذره. زیاد حوصله دنیای مجازی رو ندارم. دلم می خواد فقط خوش بگذرونم. کمتر از یک ماه دیگه باز کلاس هام تو دانشگاه شروع میشه. شاید باز هم دیر به دیر آپ کنم... شاید... فقط بدونید که همه چی آرومه... و من واقعا از ته دل خوشحالم... من خیلی خوشبختم... خدایا شکرت...

نوشته شده در تاريخ شنبه 28 آبان1390 توسط نرگس |

سلام

بالاخره دعوت هوانس (همکلاسی دورگه ام) رو قبول کردم و رفتم با خانواده اش آشنا شدم. تو این مدت بارها ازم خواست که با هم بیرون بریم یا بریم خونشون واسم کباب درست کنه! فکر کنم خیلی خوب کباب درست می کنه که انقدر اصرار داره! ولی من هر دفعه کار داشتم یا درس داشتم یا حسش رو نداشتم! پنج شنبه گذشته واسه خرید به یه فروشگاه رفته بودم که بهم زنگ زد. وقتی فهمید کجام گفت اه اتفاقا منم دارم میام اونجا الان تو راهم! اگه کارت طول میکشه منتظر بمون تا بیام. اومد و دنبال یه میز کوچولو واسه لپ تاپ می گشت. وقتی کارمون تموم شد گفت برنامه ات چیه امروز؟ گفتم نمی دونم برنامه خاصی ندارم. گفت دوست داری بیای خونمون؟ پرسیدم مامانت اینا خونه هستند؟ گفت آره!!! گفتم اوکی. یه جعبه شکلات گرفتم و راه افتادیم. گفتم به مامانت گفتی یه دختر ایرونی تو کلاسته؟؟ گفت آره تا گفتم اسمت نرگسه کلی از اسمت تعریف کرد و گفت اسم یه گل خوشکله. تازه یه چیز به فارسی یادم داد که بهت بگم اما الان یادم نمیاد. پرسیدم خوب معنی اش چی بود؟ گفت یه چیز تو مایه های تو خیلی خوشکلی! آب شدم! بعد گفت بذار یه زنگ به مامانم اینا بزنم ببینم چیکار می کنن. با باباش حرف زد و فقط گفت من تا 10 دقیقه دیگه خونم. قطع که کرد گفتم باید بهشون می گفتی منو دعوت کردی خونه! گفت نه بیا بریم سورپرایزشون کنیم! گفتم نه جان مادرت از این کارها با من نکن که من انقدر پررو نیستم و اینجوری اصلا روم نمیشه وارد خونتون بشم! باید بهشون زنگ بزنی و بگی من دارم میرم دیدنشون. قبول کرد و راه افتادیم. باباش اومد دم در پیشوازمون. مامانش هم همین طور. وای که چقدر خوش برخورد بودند. مامانش ایرانی-ارمنیه و باباش مصری-  ارمنی. مامانش فارسی رو با لهجه ارمنی حرف میزد. انقدر خوش برخورد و مهربون بودند که احساس می کردم مدت هاست میشناسمشون و اصلا احساس معذب بودن نداشتم. باباش از این آدم هایی بود که یه ریز جک می گفت و شوخی می کرد. عاشق این جور شخصیت هام. بعدا تو خونه گفتم من از باباش بیشتر از خودش خوشم میاد. زن عموم گفت چه بد، حیف که زن داره!!! مامانش بور و چشم آبیه. اصلا به ایرانی ها نمی خوره. خلاصه حدود یک ساعت اونجا بودم و کلی اختلاط کردیم و ازم خواستن شام بمونم که من قبول نکردم و گفتم انشالله یه وقت دیگه. ولی خیلی از خانواده اش خوشم اومد. خاکی و صمیمی...

فرداش دوباره هوانس زنگ زد و برا شنبه شام دعوتم کرد. گفت میخوام برات مرغ درست کنم. تو دلم گفتم "مرغ نمیارزه. دفعه بعدی برا کباب ایرونی میام!" اما به اون گفتم "اوه ببخشید درس دارم! حالا باشه یه بار دیگه."


می دانم...
یکی از آن روزهای مبهم دور
وقتی جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده ای
و بچه ها از سرو کولت بالا می روند
درست همان لحظه که قرار است احساس کنی خوشبخت ترینی
ناگهان...
یاد من به سینه ات چنگ می زند...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 آبان1390 توسط نرگس |

این هفته باید پروژه انگلیسی ام رو تحویل بدم. همون جور که گفته بودم راجع به کتاب پرسپولیس بود. نمی تونم بگم چقدر از اینکه این موضوع رو برای پروژه ام انتخاب کردم خوشحالم. با تمام عشق و علاقه ام انجامش دادم. هر موضوع دیگه ای بود نمی تونستم انقدر جورنال و مقاله و نقد درباره اش بخونم تا بتونم یه تحقیق خوب ارائه کنم. تز پروژه هم بر اساس اینه که مردم چرا انقلاب کردند و چه مشکلاتی بعد از انقلاب به وجود اومد. یه موضوع دیگه که دوست دارم بگم برای اونایی هست که اون بار رگ غیرتشون ترکیده بود وقتی عکس کتاب رو گذاشته بودم. یه قسمت کتاب راجع به وقتیه که مرجان (شخصیت اصلی داستان) می خواد ایران بره دانشکده هنر. بعد از قبولی در کنکور باید یه مصاحبه می کرد و اگه قبول میشد می تونست بره دانشگاه. تو کتاب می گفت که مسئول مصاحبه یه روحانی بود و کلی ازش سوال های مذهبی پرسید. و مرجان چون از یه خانواده مذهبی نبود جواب سوال ها رو نمی دونست و تصمیم گرفت راستش رو بگه. مثلا گفت که حجاب رو رعایت نمی کنه و خارج از ایران بی حجاب بوده و بلد نیست چطوری باید نماز بخونه و ... . می گفت وقتی اومدم خونه ناراحت بودم و گفتم کاش دروغ گفته بودم. محاله قبولم کنند. اما در کمال ناباوری چند روز بعدش خبر قبولی اش رو بهش میدن. می گفت بعدا متوجه شد که اون روحانی از صداقت مرجان خوشش اومده بود.عین جمله ی مرجان این بود که " اون روحانی یک مسلمان واقعی بود."

یک ماه دیگه بیشتر تا پایان کالج نمونده. هفته دیگه امتحان فیزیک دارم. خیلی دلهره دارم. حس می کنم هیچی حالیم نیست. کلاس با اریک جون خیلی خوب پیش میره. روش کارش دستم اومده. نمره هام خوب میشه. کلاس کنفرانس هم خیلی بهتر از حد انتظارمه. فقط یه کنفرانس دیگه مونده که بدم. می خوام راجع به ایران صحبت کنم. اون کنفرانس راجع به اهدای اعضا بدن شدم 94 و دیروز هم یه کنفرانس دادم. هدف این کنفرانس تشریح درسی بود که تو زندگی گرفتیم یا راجع به چیزی حرف بزنیم که زندگی مون رو تحت تاثیر قرار داده. من راجع به جمله ی معروف "خواستن توانستن است" صحبت کردم اینکه چطوری اولش اینجا برام مشکل بود و چطوری با تلاش بیشتر تونستم خودم رو با محیط وفق بدم. استاد خیلی خوشش اومده بود. بهم داد 97.

اون دو تا پسری که تو کلاس فیزیک از من خوششون میومد دو هفته است سر کلاس نیومده اند. جوئانا میگه از غم عشقت خود کشی کردند!!!

پسر دو رگه ایرانیه دعوتم کرد برم خونشون برام کباب درست کنه و با مامانش آشنا بشم. اما من مثل یه دختر خوب چون زیاد نمی شناختمش قبول نکردم. قرار شد فعلا همینجوری با هم وقت بذاریم وهمدیگه رو بشناسیم اگه دیدم آدم حسابییه کبابی هم به بدن می زنیم!

یکی از پسرا کلاس فیزیک 18 سالشه. اسمش بنجامین هست. خیلی خوش قیافه و خوش اندامه. ساده تر بگم... خیلی جیگره!!! شده سوژه ی من و جوئانا. دیروز تو ماشین کلی با جوئانا خندیدیم. آخه تو کلاس داشت با جوئانا حرف میزد و جوئانا اصلا حواسش نبود و یه چیز دیگه جواب میداد. جوئانا میگه وقتی باهام حرف میزنه مبهوت صورتش میشم و اصلا نمی فهمم چی میگه! چند روز پیش تو آزمایشگاه من یه کش دستم بود. بنجامین گفت پرتش کن بخوره به جوئانا! منم گفتم نه!!! من این کارو با دوستم نمی کنم. گفت درد نداره که. گفتم آره؟؟؟ پس بذار رو تو امتحان کنیم. کش رو انداختیم دور دستش و یه ورش رو من کشیدم و یه ورش رو جوئانا و با هم ولش کردیم. اون که به رو خودش نیاورد و گفت دیدی گفتم درد نداره! 5 دقیقه بعدش دیدیم دستش قرمز شده و ورم کرده! حقش بود. اما اون لحظه فقط یاد حرف آرش افتادم که می گفت بیچاره پسرا، چی می کشن از دست شما دو تا!!!!

هفته آینده  تو اورلندو کنسرت اندی هست. خیلی دوست دارم برم. مخصوصا که یکی از دوست هام هم بهم زنگ زد و گفت می خواد بره و ازم خواست منم برم. منتها اون ها تمپا زندگی می کنند و باید خودم جدا از اینجا برم اورلندو. 2ساعت و نیم رانندگیه. جدا از مسافتش، کنسرت ساعت 2-3 نصفه شب تموم میشه و دوست ندارم اون موقع شب، تنها، تو جاده بین شهری رانندگی کنم. زنگ زدم به عموم اینا که تمپان ببینم اونا می خوان برن یا نه که نمی خواستن برن. عموم می گفت خوب می خوای من ببرمت و شب هم بریم یه هتل همون جا؟ یعنی انتظار نداشتم عموم این پیشنهاد رو بده. خیلی خوشحال شدم. اما اونقدر خودخواه نیستم که ازش بخوام این کار رو برام بکنه! گفتم نه مرسی این دیگه زحمت زیادیه... چه عموی گلی دارم. نه؟ حالا شاید پایه پیدا کردم... خدا رو چه دیدی!

راستی آقا پسرا، اگه یه دختری دیوانه وار با شما صحبت می کنه خوشحال باشید. سکوت یه زن نشانه ی پایان توست...

شارژ ایرانسل

اخبار سینما

خرید پستی

شادشاپ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود

__________________